![]() |
![]() |
|
| در رهگذار گرگ و میش ! نمی دانم بعد از این نیمه ی تاریک صبح است یا شب! |
|
توي خيالت همه چيز مي تونه اونجوري باشه كه مي خواي.هر شكلي كه باشه مهم نيست چون جز تو كسي اون و نمي بينه!
اما وقتي چشمات و باز مي كني و مياي تو دنياي واقعي وقتي كه داري توي سرماي زمستون از جلوي دوتا آدم رد ميشي كه دستاشون و محكم توي دستاي هم گرفتن يا وقتي دو تا آدم و توي كافه مي بيني كه خيلي آروم توي چشاي همديگه زل زدن و تو تنها روي ميز خودت نشستي اونوقت كه مي فهمي خيال نمي تونه هيچ كمكي به دنياي واقعيتنهايي تو بكنه! بعدشم مي فهمي كه مهم نيست كه چقدر خوبي يا چي داري و حتي قشنگي يا زشت همينكه كسي براي با تو بودن حتي تو اوج خستگي لحظه شماري مي كنه /كافيه واسه بودنت واسه خوب بودنت! وقتي دلي براي ديدنت تنگ نميشه وقتي هيچكس حاضر نيست براي با تو بودن يه لحظه از دنياش دست برداره و بياد با تو سر يه ميز بشينه و با عشق نگات كنه يا حتي وقتي كسي و داري و بودنش و حس نمي كني مي فهمي كه نيستي مي فهمي كه هيچي تو اين دنيا مهم نيست مي فهمي كه چقدر دلت گريه مي خواد مي فهمي كه چقدر دلت كسي و مي خواد كه بهش تكيه كني مي فهمي كه چقدر تنهايي! چقدر تنهايي! مينويسم مينا بعدشم تنها!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:36 توسط مینول |
|
اينم آهنگ رضا شيري به نام من به جاي تو + لينك دانلود اين آهنگ.اميدوارم لذت ببريد.من كه خودم عاشق اين آهنگم برام كلي خاطره رو تازه مي كنهdownload link:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:22 توسط مینول |
|
|
بازم برگشتم!
برگشتم كه بنويسم! خاطره ها! خاطره ها! خاطره ها! امان از اين خاطره ها! دلم تنگش شده! همه چي تموم شد ه اما دلم براش تنگ شده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 0:1 توسط مینول |
|
|
دستهايت قوانين جاذبه را خوب مي دانند
جذب مي كنند بي آنكه جذب شوند
و اين را من زماني فهميدم
كه دستهايت بيخيال دستهايم
مرا به خود جذب كردند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 1:32 توسط مینول |
|
|
من نميدونم فلسفه ي زندگي چيه؟ نمي خوام بقيه ي عمرم رو هم دنبال اين چراي پايان ناپذير دنيا بگردم فقط مي دونم خدا انسان رو آورد روي زمين تا ببينه اين خلقت عجيب و پيچيدش از چي لذت مي بره! و من از نگاه كردن به تو لذت مي برم از خيره شدن به چشمات از گرفتن دستات لذت مي برم. از شوق برهنه در آغوش گرفتنت لذت مي برم از بوسيدنت از خنديدن با تو لذت مي برم و همين براي خلوت تنهاييام كافيه! از اينكه بدونم تو هم من و دوست داري.از اينكه توي خيابون آهنگ گوش كنم و راه برم از تنهايي از خوابيدن از نفس كشيدن تو يه روزي كه همه ي اطرافم پر از برف باشه اينكه با شوق توي جاده هاي سبزسرم و از شيشه ي ماشين بيارم بيرون و جيغ بزنم.به من چه كه فلسفه چي ميگه ؟ به من چه كه همه ي دنيا مي خواد به اين حس خوبم حسودي كنه! من عاشق تو ام!نمي خوام تمام احساساي خوبم و براي آينده هدر بدم اما به اينكه چه كار مي تونم بكنم كه حس بهتري بهم بده هم فكر مي كنم ! مي دونم كه زندگي تا الان هرچي غم بهم داده واسه گرفتن ترسهام بوده! دوستت دارم و همين كافيه
...........................................................................................................................................
.............................................................................................................................
..................................................................................................
...............................................................................
راستي اين آهنگ ابي هم تقديم تو
تم آوای کلیسا//وهم نجواهای بودا//وِرد معبدای هندو//جرأت انکار خدا
...
خط مبهم کتیبه//باغ های سبز بابِل//کاخ های تخت جمشید//ناله های ویولن سل
...
فکر فلسفه فریبی//هنر و تاریخ و عرفان//بازی تولد و مرگ//احتمال صفرِ امکان
...
به دنیا آمدم تا عاشقت باشم
به دنیا آمدم تا عاشقت باشم
...
مکث کن آقای تاریخ//قدرت و شهرت و ثروت//امپراطوری تزویر//محنت و لعنت و وحشت
...
من جهان بینی ندارم//من الفبای جدیدم//من فقط عشق_فقط تو
من به آرامش رسیدم//قرنها میان و میرن
یه چرا بدون پاسخ !
من و تو هزار سال بعد//عشق،زندگی،تناسخ//بدنیا آمدم تا عاشقت باشم
عاشقت باشم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 23:12 توسط مینول |
|
|
رفته ای اما خیالت دست بر دار نیست! رفته ای و خاطراتت مرا می آزارد بی هیچ دلیل رفته ای و من مانده ام رفته ای و سر میکشم جرعه های وجودت را می بوسمت در خیال میکشمت در آغوش دلتنگت می شوم بی هیچ دلیل عاشقت می شوم بی هیچ دلیل! سرگردان خاطراتت می شوم هر آن ای رفته از برم به دوردست خیال از نو آغاز کن مرا! از نو آغاز کن مرا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:49 توسط مینول |
|
|
قدر روزایی که داریم و بدونیم.امروز داشتم فیلمها و عکسهایی که با دوستام توی دانشگاه گرفته بودیم رو نگاه می کردم.دلم برای همه چیز تنگ شد.امروز هم روز عشق بود به روایتی دلم بیشتر گرفت به خاطر تمام روزهایی که داشتم و قدرشون رو ندونستم.فقط می شه گفت آدمایی که داریم یا خیلی چیزایی که الان به ذهنمون میرسه داشتن یا نداشتنشون زیاد مهم نیست توی فرداهایی مثل امروز میشن خاطره هایی که دلتنگشونیم.یه روزی می رسه که خیلی از روزای خوبمون می گذره و ما وقتی بهشون فکر می کنیم دلگیر میشیم که چرا قدر داشتنشون رو ندونستیم. دوستی ها ساده نیست ساده ازشون رد نشیم ساده نگذریم غریبه نشیم! سکوت نکنیم گاهی رفتنمون ساده میشه اما برای دلی که دوسمون داره میشه تلخ ترین خاطره! بیایم به هم بگیم که چقدر از داشتن همدیگه خوشحالیم. امروز واقعا دلم می خواست 1بار دیگه هم که شده حتی برای 1 لحظه خنده ی تمام آدمایی که دوسشون داشتم و حالا دیگه ندارمشون رو ببینم.نگاهاشون و لبخنداشون و حتی سکوتشون رو! اما نمیشه برگشت! همه چی به سمت آینده میره جز دلمون!
امروز از همینجا صورت تمام آدمایی که تو گذشته هام بودن و می بوسم و بهشون می گم که دوسشون دارم حتی اگه خیلی بی وفایی ازشون دیدم! هیچ چیز به اندازه ی بودن با کسایی که دوسشون داریم ارزش نداره.این چیزی بود که خیلی وقته فهمیدم.
به امید روزای خوب به امید آینده به امید عشق! روز تمام عاشقای دنیا مبارک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 23:36 توسط مینول |
|
|
قرارمان بازی بود قرارمان عشق بود تا ابد نمی خواستم هر بار که می باختم تو از من دور شوی می خواستم فاصله های بینمان را با بوسه کم کنیم حالا هر وقت می بینم دو عاشق سنگ کاغذ قیچی بازی می کنند دلم می لرزد دلم برای خاطراتمان میلرزد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 22:37 توسط مینول |
|
|
سلام
خیلی وقته که اینجا نیومدم.اما زود برمیگردم.خیلی زود
تا وقتی برگردم مراقب خودتون و دلتون باشید.دلم برای خودم و نوشته هام و شماها تنگ شده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 23:40 توسط مینول |
|
|
تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:57 توسط مینول |
|
|
تا حالا جای من بودی؟ یا حد اقل جای 1 نفر مثل من؟ یا اینکه حتی جای خودت؟ چقدر از خودت فرار می کنی؟ چقدر از بقیه ی آدما؟!
دارم به حسی از جنون می رسم! تمام نقشه هام برای درست شدن خودم نقش بر آب شد فقط با یک حرف یک حرف ساده اما بزرگ! خیلی سخت نیست که همیشه چند نفر بدون اینکه بدونن خودشون عامل بروز خیلی از رفتارهات هستن بهت بگن اخلاق گندی داری؟ یا اینکه همه ازت توقع داشته باشن اما تو حتی نتونی از دردات بگی می دونی چرا؟ چون می دونی که اصلا حرفات و لمس نمی کنن! چرا باید به حرفشون گوش بدی وقتی کینه ی عجیبی ازین نظر که کسی حرفات و لمس نمی کنه توی دلت داری؟ چقدر باید روی خودت خط بکشی و خودت و نبینی؟! آدم کم کم توی غبار حرفای دیگران رنگ می بازه! میشه بد رنگ و بعدشم بی رنگ.چرا باید سعی کنی کسی و عوض کنی وقتی که می دونی اون آدم با خودش مشکلی نداره توی اون زمینه! چرا باعث میشیم کسی احساس کنه هیچ چیز زیبایی در وجودش نیست؟ چرا؟ ما اصلا حق توهین کردن به شخصیتهای همدیگه رو نداریم.چرا همیشه باید به خاطر چیزی که توی سرشتم هست مورد محاکمه قرار بگیرم؟ از وقتی یادم میاد و شخصیتم شکل گرفت همین آدمی بودم که الان هستم و همیشه به خاطر اینکه شخصیت آدمای نزدیک دورم خیلی با من فرق داشته یا اصلا چون نقطه ی مشترکی نداشتیم و اونا به خاطر عادت یا وابستگیشون مجبورن با من در تعامل باشن همیشه مورد خطاب این جمله بودم که تو آدم بدوری تو اخلاقت کند تو فلانی و تو فلانی! به خدا خسته شدم گاهی واسه اینکه کسی بهم نگه اخلاقت و درست کن روی خودم خط زدم.ا به خدا این گناه من نیست اگر از بودن با آدما حتی بودن با دوستای نزدیکم توی یک جمع خیلی شلوغ باعث نمیشه که حس خوبی داشته باشم! به خدا این گناه من نیست که اخلاقم اینه! کاش آدمایی که دور من زندگی می کنن واسه یک بار هم که شده بود من و همینطوری که هستم قبول می کردن و اینقدر حس بدی نداشتم از چیزی که هستم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 3:2 توسط مینول |
|
|
یک شب یکی بهم گفت که شبهایی که فرشته ها راه زمین رو گم می کنن خیلی سخت می گذره!امشب هم فکر کنم یکی از همون شبهاست!
تو فرشته ی منی روی زمین با اینکه بال نداری روی شونه هات ولی می دونم وقتی که کنارم نیستی انگار هیچ راهی برای ورود به قلب من نیست.شبهای بی تو سخت می گذره! امشب این نوشته ها رو توی دفتر نت گیتارم نوشتم.الفبای این دفتر نتهای سیاه و سفید اما الفبای دل من تک تک حروفش لبخندها و نگاه های تو 1!انگار 1چیز عجیبی توی آرامش دستهات هست که باعث میشه زندگی توی ثانیه های با تو بودن روی ریتم خاصی از احساس بزنه!دیگه از همه ی حروف بیزارم وقتی که نمی تونم لحظه های با تو بودن رو باهاشون جاودانه کنم.اما غمی نیست عشق تنها هدیه ی شیرینه روزگاره تلخه! چقدر رنگ سیاه موهات و با تارهای سفید توش دوست دارم درست مثل نتهای سیاه و سفید این دفتره!آوای قشنگی توی سکوت داره سکوتی که من و می بره تا جایی که شاید هیچ کس حتی فرصت دیدنش رو هم نداشته!تو برای من طرح قشنگی از یک رویای به حقیقت پیوسته ای !رویایی که حتی توی خواب هم نمی شد دید ولی حالا من! و فقط من!صاحب این رویای حقیقی ام!و چقدر خوشحالم از اینکه حتی وقتی نیستی هم حقیقت داری! این رویای به حقیقت پیوسته رو از من دریغ نکن! دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:36 توسط مینول |
|
|
مرگ
عشق من تو زندگی همه چیز زیباست حتی بوسه هایی که همراه باد می آید تا هر لحظه و هرجا بگویم که دوستت دارم وقتی از اینهمه دوری دلگیرم
دوستت دارم چرا که تنها لایق آن هستی و من هر لحظه میمیرم اما نه از ترس نه از دلتگی از عشقی که تمام مرا به اعماق بیکران بودن می کشاند وقتی گیسوانت را باد لمس میکند
چشمانت را در من دیده ای؟ آوای قشنگی از تمام عاشقانه های دنیاست دستانت را لمس کرده ای؟ زیباترین حس پاکیست مرا دیده ای؟ من با تو یعنی من یعنی ما! و این زیباترین و جاودانه ترین بهانه است برای بودن بهانه ای که تو بارانش بودی برای رویش دوستت دارم ای جاودانه ی من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:10 توسط مینول |
|
|
ما آدما بیشتر وقتهای زندگیمون یه تبر برمی داریم و با یه نقاب میفتیم به جون پایه های روح آدمای دور و برمون و به خصوص کسایی که خیلی دوستمون دارن.ایتقدر ذره ذره و با لبخند تیشه می زنیم تا وقتی که با یه ضربه ی کوچیک از پا درشون میاریم.و بعد ساکت و با خنده ای که هیچ کس اون رو نمی شنوه به ویرانی نگاه می کنیم ویرانی که خیلی بعد وقتی خودمون به کسی دل می دیم رو حس می کنیم.امشب نه دلگیرم نه ناراحت و نه احساس تنهایی دارم امشب هیچ حسی ندارم و مطقلا هیچ حسی.چقدر دلم گاهی تنگ میشه برای چیزی که بودم و دیگه نیستم و شاید قراره که نباشم.ولی وقتی به ته احساس خودم می رسم باز هم یه جایی بین آسمون و زمینم.دلم برای آدم و انسانیت و کل خودمون می سوزه.ما انسانها و نه آدمها چقدر مشمعز کننده هستیم و بی خبریم از همه جا! و وقتی بزرگتر می شیم بیشتر شبیه آدمکها می شیم.زندگی توی این روزگاری که ما هستیم بیشتر شبیه صحنه ی تئاتر تا زندگی.کاش می شد مثل بچه گی هامون می موندیم پاک و پر آرامش. اما حیف که تک تکمون تبر به دستیم.همه مون.امشب برای انسانیت فراموش شده ی تاریخ دعا می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:37 توسط مینول |
|
|
این نوشته مال خیلی وقت پیش هستش اون موقعی که فکر نمی کردم اوضاع از چیزی که فکر می کنم بدتر بشه ولی شد! قشنگ نیست اما احساس من به ایرانم هستش
از کجای سرزمینم بگویم وقتی در تمام فضایش خفقان حکم می کند و اگر از حق بگویی تو را خاموش خواهند کرد چون لاله های ساکت دشت خورشید و به ناچار تو نیز سکوت خواهی کرد وقتی قدرتی در مقابل دستهای کوبیده بر دهانت نخواهی داشت چه گویم از سرزمینی که روزی می خواندندش به نیکی از سرزمینی که فریادهایش سکوت بی صداست سرزمین من این خاک پاک پر از فریاد خاموش هر ذره از خاکش هر قطره از بارانش در لحظه های بی صدا بر باد می رود درختهای سر بر افراشته اش حکایت تلخی در انتظار دارد وقتی از سکوت حرف می زنم نا خود آگاه به یاد پرهای بسته می افتم تمام حرفها را از یاد می برم واژه ها در مقابلم گم می شود و عذابی سخت وجودم را فرا می گیرد سرزمین من این خانه ی ویران جنگل ویران من ایران من سالهاست که در سایه ی خدای دروغین صبورانه در انتظار است در انتظار دستهای خاموش امروز و چشمهای روشن فردا! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:28 توسط مینول |
|
|
یاد آوریه خاطره ها چقدر گاهی غم انگیزه! باعث میشه برگردی به زمانایی که شاید اصلا دلت نمی خواد بازم به خاطر بیاریشون.خیلی سخت میشه گاهی زندگی شایدم حتی نفس کشیدن.این روزا بیشتر از همیشه دارم توی خودم معلق می مونم.
داریم خونمون رو عوض می کنیم مادرم یک عالمه از کتابا و دفترای قدیمیم رو آورد ریخت جلوم گفت هر چیزی و که نمی خوای بریز بیرون اما من ...... نشسته بودم تمام جمله هایی رو که یه زمانی برای تو می نوشتم و می خوندم شاید بشه گفت پاک ترین احساساتم نسبت به یک آدم بود.گوشه و کنار دفترا و کتابام پر بود از شعر .همه ی شعرایی که برای تو نوشته بودم و بهت داده بودم.چقدر زجر آوره این ثانیه ها!چقدر زجر آوره ترس من ! گاهی خیلی چیزا روی دل آدم سنگینی می کنه! خصوصا وقتی بدونی اون چیزی رو که می خوای هیچ وقت مال تو نمیشه.دلم می خواد بازم ببینمت ببوسمت بغلت کنم.انگار بجز تو توی این دنیا کسی برای دوست داشتن نیست.دلم برای دلم می سوزه.از خاطره های اولین روزی که دیدمت شروع شده تا امروز.همش و خوندم.همه ی حرفهایی که بهم زده بودی.تمام حرفهات.بعد از اینهمه سال هر عشقی بود باید کمرنگ می شد اما ... انگار خدا تورو برای تبر زدن به ریشه های من آفریده شایدم چیز دیگه ای باشه ولی الان فقط ........ فکر اینکه الان کجایی و داری چه کار می کنی یه لحظه هم راحتم نمی ذاره! یعنی هنوز هم من گاهی به خاطرت میام؟ جاهایی که تنهایی یاد من میفتی؟ می دونم که شاید گاهی به خاطرت بیام شایدم هیچ وقت ولی نمی دونم با دلم چه کنم! چشمام و که می بندم صورتت جلوی چشمم میاد.همون نگاه خاص که تمام زندگیه من و به آتیش می کشه.کاش می شد فراموشی بگیرم کاش می شد ببینمت کاش می شد.... زندگیه من پر شده از کاش می شد هایی که نمی شه.انگار همه چیز تمومه! همه چیز حتی خودم هم تمومم.ولی ای کاش تو مال من بودی!دلم برات عجیب تنگ شده دنیای من! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:22 توسط مینول |
|
|
این روزا خیلی چیزا روی دلم سنگینی می کنه! حالا دیگه نمی دونم این احساس چیه که از ته دلم فریاد می کشه و خاموشی نداره!اینقدر که حتی چشمام هم دیگه نمی تونه نمادی برای حرفهای دلم باشه! همه چیز داره سر ریز میشه.گاهی حسرت عظیمی از توی نگاهم بیداد می کنه وقتی حتی به مرغ عشقهای تو اتاقم نگاه می کنم. سخته وقتی حتی نتونی بنویسی.مثل الان من که انگار واژه ای توی این دنیا وجود نداره.گاهی نمی شه گفت گاهی هم حرفهای زیادی برای نگفتن هست.
دلم یه دل عاشق می خواد یه دلی که یه دنیا دوستم داشته باشه ولی انگار همه چیز توی سکوت عمیق و عذاب آوری فرو رفته.دلم یه دل گرم می خواد که بشینم زیر سایش و بجز اون چیزی برای دیدن نباشه. دلم یه بغل می خواد که بتونم جز هوس و عادت رو باهاش داشته باشم.این روزا خیلی تنهام با اینکه آدمای دورم انقدر زیادن که گاهی حتی وقتی برای همشون ندارم اما بازم تنهام! این روزا غمی وجود نداره هرچی هست حس بی حسیه! انگار یه جایی بین زمین و آسمون گیر کردم.حالا که تمام گذشته برام بوی غربت و خاک گرفته حالا که من غمهام رو زیر یه دنیا حرف نگفته خاک کردم حالا که تمام هستیه بر باد رفتم رو گذاشتم لای دفتر خاطراتم الان و الان دلم یه دل می خواد عریان عریان. یه نفر که تو بغلش باشم و سرم و روی سینه هاش بذارم.باهاش بخندم .باهاش راه برم .دستاش و توی دستام بگیرم.با هم لحظه هامون و بگذرونیم.با هم دعوا کنیم! بجنگیم! همه چیز! همه چیز! دلم همه چیز می خواد انقدر سکوت کردم و حرفی نزدم که تمام حرفها روی دلم سنگینی می کنه.خسته شدم از اینکه احساسم رو فقط روی کاغذها بنویسم.انگار خدا صدام و نمیشنوه! خدایا این منم مینا ! دلم عشق می خواد.یه عشق حقیقی که توش چیزی جز عشق نباشه!خدایا دلم یه آدم حقیقی می خواد!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:18 توسط مینول |
|
|
سلام.خیلی وقته توی اینجا چیزی ننشتم آخه می خواستم مه چیز فرموش بشه که نشد.هفته ی دیگه ۵شنبه ۱۰ اردیبهشت تولد منه. این مطلب هم هرچند بی ربط رو به همین مناسبت نوشتم.
وقتی آدم بزرگ میشه کوره ی احساساتش هر روز سرد تر میشه و تنها چیزی که باهاش میمونه کوله باری از خاطره ها ست که هر روز سنگینتر میشه! انگار تمام دنیا دست به دست هم می دن تا کمرش و خم کنن.تا ببینن هر روز چروکهای صورتش بیشتر میشه تا بفهمه که خیلی ساله که زمین داره سنگینیه قدمهاش رو تحمل میکنه.و آخر هم یه روزی میرسه که باید خاطره ها رو کنار بذاره و با بالهای سبک بره تو آسمونا.کوله بارش می مونه و خاکی که محکم اون رو در آغوش میگیره!
سخته ! ولی ممکنه! یعنی 100٪ شک نمیشه کرد! حالا هم از اولین روزی که من صدای گریم بیمارستان رو پر کرد میگذره جالبه که بدونی من 14 روز دیرتر از چیزی که حدس می زدن دنیا اومدم اونم به زور
. حالا من 20 سال خاطره دارم و احساساتی که هر روز بیشتر از دیروز سرد میشه! البته نه مثل بقیه خیلی سریعتر انگار که زمان برای من مفهومی نداره.شاید هم داره و من نمی فهمم. آدما وقتی بزرگ میشن دوست دارن که بچه می موندن ولی من اصلا دوست ندارم برگردم به گذشته چون چیز قشنگی توش نیست جز آدمهای قشنگی که توش بودن و حالا نیستن.البته دلم برای همه ی گذشته تنگ میشه ولی دلم نمی خواد که برگردم.همینجایی که هستم خوبه.توی همین اتاق توی همین حس و حال بی حالی.
شاید خیلی ها قصه ی من رو بدونن و اینکه حالا چرا اینطوریم ولی خیلی ها هم نمی دونن اونهایی هم که واقعا می دونن خیلی کمن اونایی که روزهای من و دیدن و لمسم کردن. ولی من خیلی وقته نگفتم از هیچ چیز نگفتم دوست دارم سنگینیه اینهمه عشق با من بمونه و کسی ندونه یعنی اگه بدونه هم فرقی نمی کنه.پس نگفتن حرفها بهتر از گفتنشونه. اینکه این روزها هیچی نمی نویسم هم همینه آخه جز دلتنگی حرفی برای گفتن نیست.وقتی از همه دنیا دلگیری وقتی نفسهات توی سینت حبس میشه بازم چیزی نمی مونه جز بی چیزی! همین که الان اینجام پیش آدمایی که واقعا من و دوست دارن پیش آدمایی که ازم متنفرن(ولی همین تنفر هم قشنگه) خوبه تا چند وقته پیش فکر می کردم زندگی یه اتفاق سادست و پر از تلخی ولی امروز می دونم زندگی چیزی جز همین لحظه و فلسفه ی خود آدم برای موندن نیست!همین چیزی که الان هست زندگیه همین احساس الانت چون هیچ آدمی نمی دونه که لحظه ی بعد چی میشه و چه خوب که نمی دونه. یه فیلمی هست به اسم "کلیک" شخصیت اصلیه داستان با 1کنترل جادویی تمام لحظه های تلخ رو رد می کنه ولی وقتی داره میمیره و تنها میشه می فهمه که زندگی با لحظه های تلخش معنا پیدا می کنه.اون هر جا رو که دوست داره با سرعت زیاد رد می کنه ولی بعدا زندگیش تحت تاثیر همون چیزهایی قرار میگیره که نمی خواد بدونه و به خاطر همین تمام چیزهای خوبی که داره و قدرش و نمی دونه از دست میده. حالا چرا اینارو می گم نمی دونم ولی دلم می خواد که بگم حتی اگه هیچ کس نخونتشون.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:10 توسط مینول |
|
|
همه ی ما آدما فرشته های کوچیک خدا بودیم. فرشته های کوچیک و شیطونی که همیشه از بالای آسمونها خدا به آدما نگاه می کردیم.اتفاقی که بهش می گیم زندگی از یه آرزوی کوچیک اما عمیق توی دلمون شروع شد.همون آرزوی کوچیکی که ما رو از توی آسمون با اونهمه قشنگی کشید روی زمین همین جایی که الان هستیم.خدا بهمون لبخند زد چون از همه ی فکرهامون خبر داشت.ما هم با نگاه معصوممون رو کردیم بهش و ازش خواستیم بهمون اجازه بده که برای چند وقت بریم روی زمین. .خدا باز هم لبخند زد چون می دونست 1روز از اینهمه شوقمون برای انسان بودن چیزی باقی نمی مونه.می دونست اگه بیایم اون و فراموش می کنیم.دستمون و گرفت و برد جلوی یه تیکه ابر.گفت ببیناین زندگی تو خواهد بود و ما می دیدیم همه چیز رو تا آخرین لحظه ی فرصتمون برای زندگی رو می دیدیم..اما به خاطر لحظه های خوبی که دیده بودیم اصرار بیشتری برای اومدن میون آدما داشتیم.حس خوب تولد.خدا گفت برو ولی یادت نره که من اینجا منتظرتم!ما دستای خدا رو رها کردیم و لحظه ی تولد رو با غم ندیدنش برای مدتی شرو ع کدیم.دلتنگ خدا به دنیا او.مدیم.. ولی ..... ولی وقتی خودمون رو تو آغوش عشق احساس کردیم از گریه دست برداشتیم.همون آغوش عشقی که توی دنیای بهشتیمون دیده بودیم.چند سال اولی که اومدیدم اینجا هنوز یه چیزایی از خدا یادمون بودهنوز برای دیدن زمین و حس های خوب انسان بودن شوق داشتیم.هنوز هم آرزوی کوچیکمون زنده بود و رنگ داشت ولی کم کم با کم رنگ شدن آرزوی قشنگمون همه چیز تکراری شد دیگه کم کم لبخند خدا رو فراموش کردیم.ما فرشته های کوچولو حالا دیگه آرزویی برای قشنگ دیدن دنیای آدما نداشتیم این شد که دنیامون پر شد از سیاهی ولی.....
ولی وقتی باز عاشق شدیم عاشق یه فرشته مثل خودمون که رویای قشنگش و گم کرده بود بازم یاد اون لبخند قشنگ افتادیم و اشکامون جاری شد.دیگه جسممون نمی تونست اینهمه بزرگی رو تحمل کنه و برای همین از عشق گریه کردیم. نمی دونیم چی شد ولی بعضی هامون انقدر خودمون رو درگیر دنیای آدما کردیم که یادمون رفت که یه روزی باید برگردیم.یادمون رفت که سر گرمی هر روز ما اون بالا دیدن کارهای آدمای روی زمین بود.یادمون رفت که خدا هر روز وقتی میاد لب پنجره ی بهشت داره تماشامون می کنه.و ماها فراموش کردیم که مسافریم و یه روز وقتی برگشتیم باید همه ی خاطره هامون رو بدون دروغ و کم و کاستی برای خدا بگیم.و اگه این خاطره ها زشت باشه چقدر خجالت زده می شیم.فقط بعضی وقتها یادمون میاد که ما فرشته های پر و بال خاکی از جنس آدم خدایی هم داریم که از جنس نور و عشقه.چقدر خوب می شد که فراموش نمی کردیم.آخه ما هنوز هم فرشته ایم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:50 توسط مینول |
|
|
با هم زیر بارونیم.اون خوابیده و من بیدارم.هیچ وقت مثل الانی که پیششم دلم براش تنگ نشده بود.نگاش می کنم.چشماش باز و من و نگاه می کنه با همون چشمای غک گرفته ای که هیچ وقت نفهمیدم سکوتش واسه چی بود!نگاش می کنم .بهش می گم داش رضا مثل همیشه نیستی!!!! واسم از قصه های پر دردت نمی گی؟نمی خوای بزنی زیر خنده؟ نمی خوای پشت هم سرفه کنی؟ هیچی نمی گه!ساکت ساکته.ایندفعه به جای اینکه اون برام بگه من براش می گم.آخه ۱سالی هست که باهاش حرف نزدم. می گم بابایی بی معرفت شدی.نمی گی مینا دلش تنگ میشه؟ قرار بود تو برام خاطراتت و بگی منم بنویسم و کتابش کنیم.بعد از اونهمه سالی که من درست و حسابی نمی شناختمت درست جایی تنهامون گذاشتی که اینجا همه داشتیم می فهمیدیم پدر یعنی چی! بی معرفت شدی!!!! بازم نگام می کنه.زیر یه درخت بزرگ و قدیمی دراز کشیده.اون روزا فقط یه سری خاطره ی تلخ ازت داشتم همیشه فکر می کردم تو چرا انقدر بدی و بی احساس ولی قبل از اینکه بری فهمیدم نه!!! تو خیلی خوبی شاید واسه خوب بودن زیادت بود که فکر می کردم بدی. راستی بهت گفته بودم خیلی دوست دارم؟ نه.تا اونجا که یادمه هیچ وقت بهت نگفتم ولی اگه حالا بگم چی؟ دوست دارم. میشه یه حرفی بزنی؟
راستی اون روزی که اومدم خونه دیدم رفتی دیگه هوا تاریک شده بود.چه بی خبر!! چه بی مقدمه!!! هنوزم وقتی یاد اون روز میوفتم نفسم بند میاد.یه شب بارونی بود مثل الان.اون موقع هم دراز کشیده بودی. یادمه بارون و دوست داشتی. زمستون ژارسال خیلی خیلی سرد بود.همه جا مثل قلب من یخ زده بود. بابایی چرا ساکتی؟ برام از اونورا بگو بهت خوش می گذره؟ اصلا دلت واسه ماها تنگ میشه؟ بابا جون من لبات و تکون بده .دلم می خواد بازم قلقلکت بدم و تو ریسه بری.راستی رفتنت زود نبود؟ فکر کردی کسی دوست نداره رفتی؟می دونم با ابین حرفای من دیگه بر نمی گردی ولی ... بابایی می ذاری بغلت کنم؟ می بینی!! بارون و اشکام با هم یکی شده! مامان نمی ذاره تنهایی بیام اینجا . الانم نمی دونه که من اومدم.بهش نگی یه وقتی! صدای ضجه هام هوارو ژر می کنه! ضجه های یه آدم دلتنگ.تنش سرد سرده! چشمای بازش هنوزم من و نگاه می کنه.راستی بابابیی عکست و رو این سنگ مشکی چقدر قشنگ کشیدن.دست می کشم رو نوشته های روی سنگ پایین اسم بابام نوشته :" پرواز ۲۹/۸/۸۶" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:42 توسط مینول |
|
|
سر در گمم در رویاهای خاموش در میان فاصله هایی که حس انتظار را برایم معنا می کنند خودم را در میان چه جستجو می کنم به دنبال کدامین معناهستم؟ من که هر آنچه را خواستم کم و بیش یافتم درست در نقطه ی در آغوش گرفتن باختم تو را باختم درست مثل سربازهای پیاده ی شطرنج جلو رفتم ضربه و ضجر اشک و آه کاش می شد تمام کنم این قصه ی تلخ روزگار را از غریبه ی در آینه ی معکوس بیزارم تو رفتی! اما من ماندم عاشق ماندم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 23:31 توسط مینول |
|
|
غصه های شبانه حکایت تلخ روزگار من طعم گس اشکهای ماسیده به روی لبم حکایتیست که سری دراز دارد اما چه باید کرد دیر روزیست که دلم هوای پرواز دارد هوای عشق اما کجاست آن قلندر بی پروا؟ این دل پر محبتم کجاست؟ در میان دستان کسی که تمام زندگیم را تباه کرد؟ نه نمی خواهم می خواهم دل بسپارم دلم طعم عشق می خواهد طعم یاری طعم دستان پر مهر کجاست آن قلندر بی پروا؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 23:25 توسط مینول |
|
|
تا حالا حس انتظار داشتی؟ درست مثل اینکه یه غروب جمعه ی پاییزی که دلت گرفته و هیچ چیزی نداری که این س و ازت بگیره.حس دلتنگی رو وقتی پشت پنجره ی اتاقت وایستادی و داری به همه چیزو هیچ چیز فکر می کنی.هوای آسمون ابریه و فقط طرف حرفت خداست.پیش خودت میگی کاش بارون بباره.درست همون لحظه قطره های بارون و بعد از یه رعدو برق روی شیشه ها احساس می کنی.بوی نم خاک بهت میگه که خدا صدات و شنیده.از پشت اینهمه فاصله! چه حسی داری وقتی که می دونی صدات و شنیده؟! درهای چوبی رو که به ایوون باز میشه فشار می دی و میری زیر بارون.یه نفس عمیق می کشی و سرت و بالا می گیری.عشق همین بارونیه که تو دلت آرزو کردی. نوازش بارون و حس می کنی انگار که دستای خدا روی صورتت کشیده میشه. دستات و باز می کنی تا اون و در آغوش بگیری ! چه حس قشنی! بارون میاد و میاد. تو سکوت گریه می کنی و اشکات با قطره هاش یکی میشه.زانوهات شل میشه و میوفتی روی خاک خیس ولی هنوز دستات بازه و داری اشک میریزی.برای چی؟! این همون حس قشنگه عشقه! بوی خاک نم خورده . صدای زجه هات تا عرش خدا بالا میره.تمام عرش پر میشه از صدای زجه های تنهاییت.پیش خودت میگی که کاش بارون هیچ وقت تموم نشه.خودت رو گره می زنی.این همون عشقه! دلت نمی خواد تموم بشه ولی تموم میشه . تا می تونی زیر بارون باش.شاید هیچ وقت دیگه بارون نباشه یا باشه و تو نباشی.یه حس قشنگ.یه دسته موی خیس.یه آسمون گریه و اینقدر می مونی تا تموم بشه.این چیزیه که تو می دونی . کاش می شد زیر بارون دراز کشید و یکی شد با خدا! هنوزم صورتت رو به آسمونه.دستت رو بذار روی زانوهات.بوی خاک رو احساس کن.عشق همینه! عشق همینه!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:27 توسط مینول |
|
|
اینجا حوالیه میخ پیخه. همین دور و بر هجوم آدما.یه جایی هست بهش می گم اتاق من.الان داره توش بارون میاد دیواراشم سفیده ولی هواش پر دوده.مثل اتاق آبیه سهراب نیست .این روزا بهش می گم اتاق سکوت صورتی.انگار یه نفر من و با میخ می کوبه به در و دیو.ارش واسه همین بهش می گم میخ پیخ.
یه آینه داره که وقتی خودم و توش می بینم داغ دلم تازه میشه انگار تو این روزای فراموشی می خواد من و یاد خودم بیاره.وایمیستم جلوش و واسه خودم دهن کجی می کنم.با خودم می گم مینا دختر کجایی ؟ خب اینم یه نوع خل شدنه.قبلا در و دیواراش پر پر بود از چیزایی که دوسشون داشتم ولی حالا انقدر خالین که صدای خودم وقتی می پیچه احساس می کنم تو کوه وایستادم. یه دریچه هم داره به یه جایی که من و وصل می کنه به خیلی جاها.به خیلی کسا.این دریچه که می گم خیلی کوچیکه ولی خب وصلم می کنه به دنیای دروغ.رسم روزگاره دیگه.هرچی بخوای و می شنوی هرچی نخوای و می شنوی فقط کافیه بخوای که بشنوی. یه پنجره هم داره که هر روز کبوترای چاهی میان پشتش و صدا در میارن انگار می خوان بدونن تو این اتاق سکوت صورتی چی هست .ولی من هر روز بهشون می گم که خدارو شکر کنن که حد اقل آدم نیستن. این اتاق پر دوده صورتی شبا توش بارون میباره می دونی چرا؟ چون یا بدون سقفه یا آدم ابریه توش سنگین میشه و می باره اما رعد و برق نداره. خلاصه این یه قسمتی از اتاق صورتیه منه.تو حوالیه میخ پیخ.یه جایی نزدیک هجوم آدمای اینورو اونور.یه دریچه هم داره رو به دروغ رو به راستی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:44 توسط مینول |
|
|
مثل همیشه که هیچ موضوع جدیدی برای نوشتم ندارم بازم فقط دلم می خواد بنویسم چند روزی بود که تصمیم داشتم دیگه هرگز ننویسم ولی خب ظاهرا من به این نوشته ها گره خوردم همینطور اونا به من. بگذریم این روزا هم مثل بقیه ی روزا می گذرن راستش نمی دونم بگم از این تکرار روزها خسته ام یا یه چیز دیگه به هر حال واژه ی جدیدی برای این احساسی که الان دارم پیدا نمی کنم. 2سالی میشه که اینطوریم درست از اول از همون وقتی که اون اومد توی زندگیم.همیشه اینطوری بودم حالا نمی دونم تقصیر خودمه ؟ تقصیر اونه؟ تقصیر روزگار ؟ یا کلا همه بی تقصیرن.همه بهم می گن یه دوره ای دارمه می گذره ولی واقعا تا این زمانی که اینا می گن بگذره دیگه چیزی ازم نمی مونه.همش توی دو راهی بودن همش احساس خستگی داشتن آدم و از پا در میاره.اینکه همش تو خودت باشی یا وقتی می خوندی همش الکی باشه چه فایده ای داره؟ این زندگی منه. من نه نا امیدم نه افسرده فقط از این روزگار خودم بدم میاد به همین سادگیه .به خدا خیلی سخته سایی که فکر می کنی دوستتن از این حالتهات به بدترین شکل انتقاد کنن و بگن تو لیاقت نداری و تو اینی و تو اونی .سخته بقیه فکر کنن افسرده ای.سخته بقیه فکر کنن که تو خودت حال خودت و بد می کنی.تقصیری ندارن چون نمی دونن آدم و حساس و احساسی مثل من می تونه چقدر زود از یه حرف شکسته بشه بر خلاف اون چیزی که نشون میده. چسبیدنم به خودم دیگه داره حالم و بهم میزنه.نمی تونم مثل قبل به آدما اطمینان کنم.همهشون رو دوست دارم ولی واقعا نمی تونم که باهاشون باشم نمی دونم یه حس افتضاحیه! دیگه نمی خوام به آدمی فکر کنم که تمام سالهای خوبم رو خراب کرد کاشکی هیچ وقت نمیومد حد اقل من یه درد داشتم و اون درد خودم بود نه درد دل شکستم. این روزا خیلی به پدرم فکر می کنم دلم براش یه عالمه تنگ شده تا وقتی بود هیچ وقت نمی دونستم کیو دارم همین که اومدم بدونم پدرم چطور آدمیه رفت اونم واسه همیشه .وقتی بچه تر بودم تو سن نوجوانی که بودم خیلی شبا برای نبودن پدرم گریه کردم .همش می گفتم چرا نباید پدرم پیشم باشه اونطوری که دلم م خواد.من فقط 8سالم بود که درد غربت اذیتم می کرد فقط 8 سالم بود که حس تنهایی شدیدی داشتم که هیچ وقت ولم نکرد.از اولین روزایی که فهمیدم که کیم و کجام و چی کار می کنم فهمیدم که زندگیم اونی نیست که می خوام .بعضی از جاهاش قابل تغییر بود ولی خیلی جاهاش نه! همیشه متنفر بودم از پدرم به خاطر کارهاش ولی وقتی بزرگتر شدم دیدم که هیچ چیزی نمی تونه جلوی عشق من به اون رو بگیره من دخترش بودم.و حالا که دوستای جوونیه بابا من و می بینن و باهام برخورد می کنن می گن من همون آدمم در غالب یک زن .شبی که بعضی حقیقت ها رو فهمیدم خیلی داغون شدم به خاطر ظلمهایی که توی افکارم به پدرم کرده بودم .خوندن حقیقت برام خیلی سخت بود. و حالا بازم سر در گم خودم و احساساتم هستم.دلم می خواد گریه کنم.به اندازه ی همه ی دلتنگیام به اندازه ی همه ی احساسم ولی حتی اشکام هم خیلی وقته من و ترک کردن خیلی وقته |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:6 توسط مینول |
|
|
این چیزی که می خوای بخونیش شعر نیست متن ادبی نیست حرف دل منه که امشب دارم دیوانه می شم حرفهای منه جمله های ژراکنده ی منه واسه کسی که باعث شد واسه ی همیشه دوست داشتن برای من بشه کابوس
امشب یکی از شبهای به ظاهر آروم و طوفانیه دل منه روزهای اول مرگ تابستون و شروع برگ ریزونه آره پاییزه توی بارونهای مرطوب پاییزی من هم چشمای آسمون سیاهم بارونیه نمی باره ولی پره دلم تنگه و سر در گمم میون همه ی خاطره ها امشب قدم می زنم مثل مسافرهای بی جای خیابون دلم تنگه برای عشقهای بچه گی انقدر بزرگ شدم که دل سپردن به یه عشق جدید برام یه رو.یای قشنگ و وحشت بر انگیزه دلم احساس می خواد امشب دلم تو رو می خواد خود خودت و دستهای نا مهربونت و کاشکی الان پیشم بودی ولی مگه برای زندگی چاره ای جز کنار اومدن هم وجود داره؟ اگه داره تو بیا و به من بگو دلم برای شبهای دلدادگی تنگه دلم برای تو تنگه دلم همون حس قشنگه عاشقی و می خواد اما تو که نیستی انگار هیچ کسی برای دوست داشتن نیست دلم برای خیلی چیزا تنگ شده برای دلشوره های ترک شدن من بزرگ شدم میون طوفان بلاهای عشق تو عشق و با درد و داغ دل از من گرفتی اگه همون روزهای اول میومد قسم می خورم هرگز بهت دل نمی دادم هرگز می ذاشتم احساسهام مثل الان بمیره تو قشنگترین رویای من بودی حالا فقط برام یه کابوسی کابوس عشق تو عشق و از من گرفتی با یه درد عظیم و همیشگی دیگه نمی خوام هرگز عاشق باشم هیچ وقت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:37 توسط مینول |
|
|
در کنار تو همه چیز را فراموش خواهم کرد تمام دردهای این دل شکسته ام را فراموش خواهم کرد و نگاهت را هنگامی به یاد خواهم آورد که آخرین ذرات نور خورشید در کنار دریایی آبی به زوال خوهد رفت تو تنها انسانی هستی که بودنت مرا در میان خاطرات گم می کند و زیباترین لحظات می شود لحظه های با تو بودن و دلتنگی را فراموش خواهم کرد تنها با یک موج صدا از انسانی که مرا تا اوج بودن میبرد حتی وقتی از تو دورم در طوفان حوادث سخت غم را فراموش می کنم آری من تو را اینگونه دوست میدارم تویی که برای من تنها مفهوم بودنی تنها مفهوم دوست داشتن و تنها مفهوم زندگی من تو را بدینسان دوست میدارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 19:32 توسط مینول |
|
|
از این ثانیه و این لحظه هرگز خودم نخواهم بود
می گذارم هیچ کس این من را نشناسد دیگر نخواهم گفت از خودم و همینجا تمام دنیا را خواهم بخشید من می مانم و من من می مانم و خطهای سیاه کشیده شده روی کاغذهای سفید برای اینها خواهم گفت و همه چیز را مدفون خواهم کرد شاید روزی کودکی وقتی دیگر تنی به نام من نبود نوشته هایم را بخواند و خواهد فهمید که من چه گفتم و هیچ نشنیدم و مرا میان خاکهای کوبیده شده خواهد یافت میان کاغذهای سیاه دفتری سپید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:55 توسط مینول |
|
|
توی ماشین نشسته بود و داشت به همه چیز فکر می کرد .به اتفاقهای امروز به گذشته! همه ی خاطره ها براش زنده شده بود درست مثل پرده ی بزرگ سینما تمامش رو جلوی قاب چشماش میدید. دلش برای همه چیز گرفته بود.توی چشمای به ظاهر خندون خودش چیزی جز سر در گمی نمیدید. پیش خودش می گفت وقتی یه برگ از درخت میوفته حتما خدا چاره ای براش داره ولی تا کی باید می نشست و می دید که برگهای زندگیش بریزه و هیچ کاری از دستش بر نیاد بجز اینکه صبر کنه. این انتظار واسه ی رسیدن به چیزی که حتی نمی دونست بهش میرسه یا نه دیوونش کرده بود. دیگه صدای ضربانهای قلبش به گوش خودش هم نمی رسید.دستش و گذاشت رو سینش روی قلب ترک خوردش و باز هم زیر لب می گفت که صبر کن. صبر کن یه روزی دنیای تو هم قشنگ میشه اما قلبش دیگه توان ادامه دادن نداشت. اما اونکه نمی خواست نباشه پس حالا باید چه کار می کرد.باز هم خاطرات و مرور می کرد. توی ترافیک پشت چراغ روشن ماشینها اون به فکر چی بود خودش هم نمی دونست .انگار خیلی عجیب و غریب دلش گرفته بود نمی خواست حال و هواش اینطوری باشه ولی بود. این هوای گرفته ی دلش حتی نمی ذاشت گرمای خوب خورشید و حس کنه حالا هم که شب بود بازم نمی تونست به امید دیدن خورشید بمونه چون حتی اگه خورشیدی هم بود اون نمی دید. روزهای زیادی گذشته بود ولی اون همیشه همین بود. دل خسته از این روزای بی رونق.ازین اتفاقهای شبیه هم. ازین هر لحظه خفقان . دیگه چیزی حس نمی کرد.چشماش باز بود و می دید ولی کجا بود خودش هم نمی دونست.فقط می دونست داره بر میگرده خونه و دوباره به همون اتاق همیشگی .وقتی از جلوی خونه رد شد تازه متوجه شد رسیده .واسه اینکه کسی بوی سیگارش و حس نکنه کلی عطر و خالی کرد رو خودش ولی چرا کسی بود گندش این روزهاش و حس نمی کرد.مثل همیشه اومد و روی تخت دراز کشید هنوز هم به فکر دنیای کوفتیه خودش بود چقدر رکود و انتظار؟! تن خسته تر از همیشه دلزده و مرده تر از همیشه بود پس این انتظار لعنتی کی تموم می شد. دیگه طاقت نیاورد رفت سراغ هم دم همیشگیش می خواست یه جای سفید پیدا کنه. خودکارو لای انگشتاش گذاشت و نوشت: " مرگ به شکل پرواز پرندست" و سوزش تیغ رو روی دستش احساس کرد .می دونست دیگه امیدی به آسمون نیست.دخترک توی یکی از همین روزا تن خستش و رها کرد. مینا ( تو یکی از شبهای خدا)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 22:47 توسط مینول |
|
|
صدای آهنگ داریوش توی اتاق پیچیده یه دختری گوشه ی اتاق نشسته و داره کتاب ورق میزنه منم دارم نگاش می کنم اسمش میناست.یه دختر زشت و بد ترکیب تازه آدم وقتی به چشماش نگاه می کنه یک عالمه بی احساسی میبینه.خودش میگه آدمایی رو که دوست داره همیشه تردش می کنن امشب دلش خیلی پره.خیلی ولی الان تو این مدتی که باهاش بودم یه 4ماهی هست که بغض میکنه ولی گریش نمیاد.دوباره دلش پر از غم شده.نمی دونم دیگه باید چه کارش کنم شاید چون هیچ وقت اون چیزی رو که می خواسته نداشته! .میشینم روبروی آینه منم شبیه اونم ولی اون که خودش و نمی بینه همش فراریه یه بار دیدم که با این حال که همیشه پیشش هستم ازم ترسید خیلی هم ترسید من فکر می کنم اون یه آدم به ظاهر باحال و در باطن احمقه! من خوب نمی تونم بشناسمش خیلی سخته هیچ وقت نمیشه شناختش همش تو رویاهای خودش سیر می کنه هیچ وقت نتونستم بهش دست بزنم.گاهی فکر می کنم من توهم اونم .چند لحظه پیش داشت با خودش حرف می زدو هی میگفت مینا چته؟ آخر سر هم گفت اه بس کن دیگه حالم بهم خورد چقدر سوال می پرسی و بعد ساکت شد.دیگه هیچی نگفت .دیدم داره می نویسه یعنی داره یه چیزهایی رو تایپ می کنه همیشه فکر می کنه من نمی بینمش.با خودش میگه (( من هنوزم نگرانم که تو حرفام و ندونی!)) و من نمی دونم این یعنی چی؟ ولی اون می دونه شاید هم ندونه.!خدای من حالا من کدومم؟ اون منه یا من اونم یا هیچ کدوم هیچ کدوم نیستیم؟ ! دیگه دارم گیج می شم.بهتره چیزی ننویسم بذارم اون بگه! ولی اونکه منم پس من کیم؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 20:39 توسط مینول |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حرفهايي براي نگفتن دارم.كاش مي دانستيم كه در دنياي ما دلهاي زيادي غمگينند و دستهای زیادی محتاج محبت.با من باش
دلداده اي در غم عشق |
| پیوندها |
|
طالع نحس سایت اهدا عضو وبلاگ سانی عزیز وبلاگ مهتاب گلم وبلاگ مرد تاریک پروانه وار سحر عزیزم علیرضا گلم امیر عزیزم آگهی بلاگ خلوت غم |
|
RSS
|